|
میتوان با زیرکی تحقیر کرد هر معمای شگفتی را |
سه شنبه دوازدهم آبان 1388
وقتی حصار توست خطهای دفترم
وقتی تمام میشوی در چارچوب سطر
گاهی که فکر میکنم با تو برابرم
وقتی که درد تو عق میزند مرا
من درسکوت شهر، مرده ست باورم
دستان یخ زده دیگر نمی تپند
قطبی نشین شدم ،در غم شناورم
شاید دوباره شب لبخند میزند
وقتی خدای تو کال است در برم
خشکید
رودها دیدند و سکوت کردند
حالاشهر
پر از بوی مرداب است .
دوشنبه سیزدهم مهر 1388
خورشید رو به سرخی و یک ذهن گیج تر
خانه سکوت کرده و من در کتاب خویش
دنبال حس شعر درگیر و در به در
بازم صدای دخترم ،مامان گرسنمه
می آید اندر دفترم یک بیت تازه تر
دارم فقط به خاطر دل فکر میکنم
این وقت ناشناس پر از درد سر
ناگاه جیغ کوتهی خلوتگهم درید
بایک پرش بیهوا میدوم به سمت در
انگشت سرخ فاطمه، اشکی به گونه اش
من خیره ام به جعبه ی کبریت بی خطر
سایه۸۸
اما همیشه می دیدم
آفتاب که می آید
نیمه کاره رها میکند ما را
وهم آغوش گرد و غبار می شود
سایه ۸۸
دور از نیاز فصل و سال
هر وقت سهم من
از جرعه لبخند تو
لبریز می شود
در قلب من می رویی و
تا اوج میرسی.
سایه ۸۸
نشستم ٬ماندم و افسوس خوردم
دوباره خنده را٬ از روی راندم
تمام شوقهایم رفتنی بود
دلم تکرار می کرد آنچه خواندم
نگاهم خالی از تصویر تو بود
ولی در خانه ی قلبم نهاندم
تمام خنده های ناب و پاکت
تمام آنچه از مهرت نشاندم
میان قسمت و دعوای تقدیر
شدم اول چو در آغاز ماندم
سایه ۸۷
در یک مثلث برمودا
وقتی به تو فکر میکنم
گم میشوم و
پیدا نمی شوم دیگر......

نشسته ام
در نیمه اول دیماه
واز هوای بهاری لذت میبرم
انگار آسمان شهر هم
تعادلش را از دست،داده است.
سایه ۸۷
تمام عرض خانه را می چرخم
در هر دقیقه انگار
ده بار
عجیب نیست ٬
بی قرارم و نا متوازن
وقتی نباشی
این نیمه از ما
همیشه سرگردان است...
سایه ۸۷
و انگشتانم
به دل گرمی نگاهت
واژه واژه آغاز کردند
و واژه هایم به اعتماد کلامت
سرنوشت کاغذهای سپیدم شدند
دلخوشی هایم را از من نگیر
تو همه پشت و پناه
جسارتهای نا گفته ی منی.........
سایه ۸۷